۱۹۰۰:
شهرمون "لایت" هیچ وقت نمیتونی نهایتش رو ببینی. پایان! خواهش میکنم فقط میشه بهم بگی که کجا تموم میشه؟
همه چیز خوب بود منم خوشحال بودم با پالتویی که تنم بود، خوش قیافه شده بودم و پیاده شدم همه چیز تضمین شده بود. مشکل این نبود.
مکس چیزی که من دیدم منو متوقف نکرد چیزی که ندیدم متوقفم کرد. متوجه میشی؟
چیزی که ندیدم انتهای اون شهر بود هیچ پایانی وجود نداشت چیزی که ندیدم این بود که همه این چیزها کی و کجا جمع میشن و به پایان می رسن. پایان دنیا!
یه پیانو رو در نظر بگیر کلید ها شروع میشن و به پایان می رسن. تعدادشون هشتاد و هشت تاست کسی بیشتر یا کمتر نمیگه کلیدها بی انتها نیستن ولی تویی که بی انتهایی و میتونی بی نهایت آهنگ بسازی من اینو دوست دارم و می تونم با هاش زندگی کنم ولی تو منو جایی میبری و جلوی جشمهام چیزی میذاری که ملیونها ملیونها کلید داره مکس، کلیدها پایانی ندارن، اون کیبورد بی انتهاست و اگه اون کیبورد بی انتها باشه با اون کیبورد نمیتونی آهنگ بسازی.
روی صندلی اشتباهی نشستی، اون پیانوی خداست
خدای من فقط اون خیابونا رو دیدی هزاران هزار خیابون وجود داره چجوری میخوای یکیشو انتخاب کنی؟ یه زن... یه خونه... یه روش برای مردن، من توی این کشتی به دنیا اومدم و دنیا من رو نادیده گرفت و هر روز آرزوی دو هزار نفر توی این کشتی جا می موند ولی همه چیز بین دماغه و عقب کشتی خلاصه میشد من یاد گرفتم اینطوری زندگی کنم.
خشکی؟ خشکی کشتییِ که برای من خیلی بزرگه مثل یه زنی که خیلی زیباست، یه پلی که خیلی طولانیه، یه آهنگی که نمی‌دونم چجوری بسازمش
هرگز نمیتونم از این کشتی پیاده بشم هرگز نمیتونم از زندگیم بیرون بیام. در نهایت از نظر بقیه من یه مرده ام.
[The Legend of 1900]